X
تبلیغات
زولا

حکایت

جمعه 28 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:29 ب.ظ

 با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم. زورقی پی ما غرق شد ؛دو برادر به گردابی درافتادند.یکی از بزرگان گفت ملٌاح را که بگیر این هر دوان را که به هر یکی پنجاه دینارت دهم. ملٌاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دگر هلاک شد. گفتم بقیٌت عمرش نمانده بود ؛از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن دگر تعجیل. ملٌاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر به رهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده وز دست آن دگر تازیانه ای خورده خورده ام در طفلی.گفتم صدق الله «مَن عَمِلَ صالحا فَلنَفسهِ وَ مَن اَساءَ  فَعَلَیها.» 

تا توانی درون کس مخراش          کاندرین راه خارها باشد  

کــــــار درویش مستمند برآر          کـــــه ترا نیز کارها باشـد 

  گلستان سعدی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo